سراسر استیصال و اضطرابم. وقتی دچار یک سوگ بزرگ میشی نیاز به زمان کافی برای سوگواری داری. حالا این سوگ غول آسای غیرقابل هضم بر من متصور شده اما ناچارم به انجام مسئولیت های روزمره ام بپردازم. آدمها من رو به نهایت متعجب بودن میرسونن، احساس میکنم به تنهایی و در انفعال دارم درد میکشم،انگار فقط من درد میکشم، در ناتوان ترین حالت خودم به سر میبرم، طوری که اگر ممکن بود تمام وسایل ارتباطی خودم با جهان بیرون و موجودات زنده رو نابود و روزها در تاریکی اتاقم به سر میبردم.
یک ساعت دیگه تمرین تئاتر دارم و فردا دوتا امتحان. هر دوی این کنش ها برایم به غایت ابزورد، پوچ و خالی از معنا به نظر میرسند، این عاشقان زندگی خوراک تیر و گلوله شدند و ما دوباره باید به فعالیت های روزمره مون بازگردیم، گویی که بروز و ظهور احساسات از قلب های ترک خوردمان اساسا کنشی تعریف نشده است.
من نه طرفدار سنتی مانتالیزم افراطی در شرایط بحرانم نه طرفدار زانوی غم بغل کردن و محروم کردن خودمان از زندگی، چون این اساسا با آرمان های همسنگران عزیزم که خود عاشق ترین زندگان بودند سراسر منافات دارد. اما نمیتوانم.
حسی که سال 401 به نیکا داشتم اکنون نسبت به رها حس میکنم، انگار تکه ای از روح روشنم را به خاک سپردم، نزدیک ترین دوستم را از دست دادم، دیروز هنگام سخنرانی ای عقلانی در محفل خانوادگی، با دیدن ناگهانی ویدیویی از رها، باری فرو شکستم، کمرم خم شد، رویایم در خاک و خون غلتید، نفسم حبس شد، بدون شک او از عاشق ترین زندگانی بود که به عمرم شناخته ام، و افسوس که چقدر دیر او را شناختم.
او در خیابان هایی قدم گذاشته که من هم میگذارم، در اتمسفری زیسته که من هم آنجا نفس میکشم، شاید حتی در آن سه شنبه باشکوه و کذایی، شانه به شانه من فریاد کشیده ، شاید بارها او را اتفاقی دیده ام، نمیدانم.. او برایم آشنا ترین غریبه است، غریبه ای که در سوگش میسوزم..
روحم به خاک و خون نشسته و کمبود وقت و واژگان اجازه ی تکمیل این متن را به من نمیدهد، شاید بهتر است همینجا نصفه و نیمه باقی بماند، چون زندگی اساسا همین است. شاید هم در اسرع وقت دست به تکمیلش بزنم. نمیدانم.
- ۲ نظر
- ۰۶ بهمن ۰۴ ، ۱۴:۴۳