where i belong

we'll fly

where i belong

we'll fly

hey!

سراسر استیصال و اضطرابم. وقتی دچار یک سوگ بزرگ میشی نیاز به زمان کافی برای سوگواری داری. حالا این سوگ غول آسای غیرقابل هضم بر من متصور شده اما ناچارم به انجام مسئولیت های روزمره ام بپردازم. آدمها من رو به نهایت متعجب بودن میرسونن، احساس میکنم به تنهایی و در انفعال دارم درد میکشم،انگار فقط من درد میکشم، در ناتوان ترین حالت خودم به سر میبرم، طوری که اگر ممکن بود تمام وسایل ارتباطی خودم با جهان بیرون و موجودات زنده رو نابود و روزها در تاریکی اتاقم به سر میبردم.

یک ساعت دیگه تمرین تئاتر دارم و فردا دوتا امتحان. هر دوی این کنش ها برایم به غایت ابزورد، پوچ و خالی از معنا به نظر میرسند، این عاشقان زندگی خوراک تیر و گلوله شدند و ما دوباره باید به فعالیت های روزمره مون بازگردیم، گویی که بروز و ظهور احساسات از قلب های ترک خوردمان اساسا کنشی تعریف نشده است.

من نه طرفدار سنتی مانتالیزم افراطی در شرایط بحرانم نه طرفدار زانوی غم بغل کردن و محروم کردن خودمان از زندگی، چون این اساسا با آرمان های همسنگران عزیزم که خود عاشق ترین زندگان بودند سراسر منافات دارد. اما نمیتوانم.

حسی که سال 401 به نیکا داشتم اکنون نسبت به رها حس میکنم، انگار تکه ای از روح روشنم را به خاک سپردم، نزدیک ترین دوستم را از دست دادم، دیروز هنگام سخنرانی ای عقلانی در محفل خانوادگی، با دیدن ناگهانی ویدیویی از رها، باری فرو شکستم، کمرم خم شد، رویایم در خاک و خون غلتید، نفسم حبس شد، بدون شک او از عاشق ترین زندگانی بود که به عمرم شناخته ام، و افسوس که چقدر دیر او را شناختم.

او در خیابان هایی قدم گذاشته که من هم میگذارم، در اتمسفری زیسته که من هم آنجا نفس میکشم، شاید حتی در آن سه شنبه باشکوه و کذایی، شانه به شانه من فریاد کشیده ، شاید بارها او را اتفاقی دیده ام، نمیدانم.. او برایم آشنا ترین غریبه است، غریبه ای که در سوگش میسوزم..

روحم به خاک و خون نشسته و کمبود وقت و واژگان اجازه ی تکمیل این متن را به من نمیدهد، شاید بهتر است همینجا نصفه و نیمه باقی بماند، چون زندگی اساسا همین است. شاید هم در اسرع وقت دست به تکمیلش بزنم. نمیدانم.

  • Tins ^^

مهم نیست تو طول روز چقدر سعی در انکار کردنش داشته باشم، غم توی وجود من لونه کرده، با تک تک dna هام عجین شده و با روحم پیوند خورده. البته بعید نیست که خودمو گول بزنم، این یه روزمره نویسی ساده ست. امروز برف اومد، اول قرار بود با دوست صمیمیم دوتایی بریم ویکافه فلسطین درس بخونیم، اما خب نمیشد تجریش برفی رو از دست داد که، میشد؟ درس و جامعه شناسی و ادبیات کهن ایران همیشه هست، وقت برای خوندن امتحاناشم دو روز دیگه هست. اما برف؟ نیست.

زنگ زدیم به چندتا از دوستان مشترکمون تا پلن مفرح تری رو پیاده بکنیم، اینجا دیگه ساعت تقریبا 6 عصر شده بود. تا اونا خودشونو برسونن نیم ساعتی وقت داشتیم، نشسته بودیم تو خوابگردِ خوابگاه دوست صمیمیم. منتظر. اینترنتش وصل شد، وصل شد و ای کاش که نمیشد. «سپهر بابا، کجایی بابا، کجایی بابا» تقریبا ده دقیقه ویدیو بود. گریه کردیم. من خیلی وقته نمیتونم گریه کنم. بهش حسودیم شد، آخه اون اشک میریزه. من چی؟ غم میره ته قلبم، حبس میشه اونجا، موهای تنم سیخ میشه و بعد.. بروز و ظهورش میشه خشم. من خشمگینم، همیشه خشمگینم. 

تو ماشین خشمگینم، موقع ساختن بزرگ ترین گوله برف دنیا خشمگینم، وقتی چوبِ سر نباتو توی چاییم میچرخونم، وقتی لیز میخورم و پام میره توی جوب، وقتی خیابون شلوغه، موقع گاز زدن اون پنیر کبابی خوشمزه، موقع سیگار کشیدن وسط برف، موقع بازیای احمقانه دست جمعی تو سگ سرما، وقتی دورِ آتیش وایسادیم، وقتی موهام پف میکنه و رو اعصابمه، وقتی از تجریش تا تاترشهر ترافیکه، وقتی بابا بهم میگه انقد دیر نیا خونه، وقتی حس ناکافی بودن میکنم، وقتی شخصیت نمایشیم فعال میشه، وقتی بابا باهام دعوا میکنه و هرچی خوش گذشته بهم از تو دماغم در میاره، وقتی استرس امتحانامو دارم، وقتی لنز طبی چشممو اذیت میکنه، وقتی جواب پیامامو نمیدم، وقتی نتم وصل نمیشه، وقتی مورد توجه قرار نمیگیرم، وقتی پول حساب کردن غذا رو ندارم، وقتی دارم این پست رو مینویسم، وقتی هر روز باید بجنگم حتی با خانواده، آره خانواده.. تو بطن وجودم خشم کاشت، آخه غم باید درونی میشد و خشم بیرونی، من که ضعیف نیستم، هستم؟ من صبح تا شب سالهاست میجنگم، واسه ی این جنگ هم معنا میسازم. چون خدا مرده، نیچه مرده، رها بهلولی پورو کشتن، هم دانشگاهیام تو زندانن، تو خیابونای ایران رنگ خون پاشیده ولی همه چی عادیه. من خشمگینم، همیشه خشمگینم، درونم میشه دل مرده و برونم؟ تا ابد جنگنده.

  • Tins ^^

گاهی با خودم میگم کاش مسائلی که بهشون فکر میکنم انقد بنیادین نبود، آخه تنها چیزی که عایدم شد ازشون فقط عذاب کشیدن بود، هرچی بزرگتر میشم حضور تو جمع های انسانی برام سخت تر میشه، نه برای اینکه از آدمها بدم بیاد، اصلا! فقط حس میکنم هرجا که میرم توی لایه ی دیگه زندگی میکنم. انگار روح من تو یه لایه دیگه زیست میکنه و روح بقیه یکی دیگه. خیلی از این شاخه به اون شاخه رفتم، از این جمع به اون جمع، از اینجا به اونجا. اما خب.. هیچی به هیچی.

بعضا فکر میکنم آخر زندگیم مثل شوپنهاور میشم، بد عنق، آدم گریز و عصبی. جدیدا برقرار کردن ارتباط برام خیلی سخت شده، خیلی زیاد. نه که نتونم با آدما نایس باشم نه، فقط از درون اذیت میشم، عمدتا هم بی دلیل. اگه به خودم باشه روزی 14 ساعت میخوابم، بعدم بیدار میشم انقد سیگار میکشم تا روزم تموم شه.

اما خب من مدلمه، همیشه از یه ور بوم میوفتم، وقتی چند ماه انقد عمیق میشم و فقط درد میکشم، چند ماه بعدیشو تا جایی که جا داره وقت تلف میکنم، کارها و خوش گذرونی های سطحی و احمقانه میکنم و مرتکب کارایی میشم که همیشه بعدش منو به انتهای باتلاق پشیمونی سوق میده.

من تو زمان و مکان اشتباهی زیست میکنم که اون خب جبره، اما تو همون چند درصد حق انتخابی هم که داشتم همیشه گند زدم، یه صدایی تو مغزم میگه «تو چطور میتونی همیشه تصمیم غلط بگیری آخه، یک بار فقط یک بار محض رضای خدا انتخاب درست انجام بده».

من مغلوب گزاره ی «تجربه کن و مسئولیت تجربه ات رو بپذیر، بعدم هزینه اش رو بده» میشم، حتی اگه هزینه اش قربانی کردن عمر و پول و سلامت جسم و روانم باشه.

ذهنم درگیر یک شخص خاصیه، از اون افراد که با خودت میگی «only he can fix me» اما خب بازم تو بازی مغزمم با یه الگوریتم تکراری: (the most unattainable).

  • Tins ^^

واقعا نمیدونم چی تو سر مسئولین این مملکت میگذره که هرچی میشه دست اول زورشون به نهاد های آموزشی میرسه، مهر سرکوب و تعطیلی و مجازی شدن میخوره تو سر دانشجو و دانش آموز جماعت، جایی که از نظر منطقی باید آخرین جایی باشه که تعطیل میشه. البته خب قصد که مشخص هست. کلا به دنبال بهونه ای ان که هر کامیونیتی ای که کمی میره رو به سوسایتی رو نیست و نابود کنن.

بعد آخه یه اتفاق هم که نیست، امروز یکی از سال بالایی هام میگفت از ورودی های 98 به اینور هیچ سالی یک ترم درست درمون به خودش ندیده، بس که این کشور صبح و شب آروم و عادی ای رو طی میکنه همیشه! بعد دهنت رو هم که باز بکنی میگن "نه ما نگران سلامت دانشجوهاییم" آدم واقعا از این حجم وقاحت میمونه چی بگه، یه هفته مونده به امتحانا برمیداری کتابخونه فاکینگ مرکزی رو هم درشو تخته میکنی خزعبل هم میبافی؟

دو هفته پیش جمعه شب تمامِ بچه های خوابگاهی رو بیرون کردن و گفتن برگردین شهر خودتون، بعدم که امتحانا رو مجازی کردن، حالام که به بهونه یک میلی متر برفی که در مناطق 1 تا نهایتا 5 تهران روی زمین مستقر شده کلا تعطیل کردن و آخرین تیر بنده هم به سنگ خورد.

البته سرکوب کلی و بالقوه ای که سالهاست ابتدا مثل ننگ بر سر دانشجوی هنر و علوم انسانی/اجتماعی و بعد کل آکادمیسین ها میباره قضیه ی یک سال و دو سال نیست.

مارو خفه کردن، روی ما در رو بستن، و همونجا رو کردن پایگاه حقنه کردن ایدئولوژی و پروپاگاندای سیاسی-مذهبی تو سر بقیه، نمیدونم والا کاش من بمیرم تموم شم این روزا رو نبینم.

+بعدا نوشت : (این متن حامل تخیل ذهنی منه). اون روز استاد جامعه شناسیم ویسی رو سر کلاس پلی کرد، صدایی که متعلق به اواخر سال 59 بود، جاییکه جمعی از دانش آموختگان علوم انسانی گرد هم آمده بودند، پسر جوانی با صدای دردآلود مرثیه ای خواند که از شکست میگفت، از مکر و حیله، از انقلابی ناموفق، از آرمان هایی دود شده، از خیزش هایی مصادره شده طی چند سال و از پشیمانی، از نومیدی و سیاهی. استادم نقل کرد پسرک جوان به همراه چندی از دوستانش در پایان همان شب سیاه، با سیانور به زندگیشان پایان دادند. این اتفاق مرا یاد چیزهایی می اندازد، اتفاقاتی آشنا، درد هایی ملموس، حرف هایی که نمیتوان گفت، تجربیاتی را زیستم که روزی آنهارا به اشتراک خواهم گذاشت، کاش میتوانستم پای درد دل دانشگاه بنشینم، تا ببینم این سردر سنگی معروف، چگونه سالها سنگر بوده است، سنگر من و اویی که اکنون زیر خاک است، سنگر من و اویی که اکنون پشت میله ها دست به اعتصاب غذا زده است، سنگر من و اویی که راندنش از وطن، و سنگر تمام ما خواهد بود. شما نمیتوانید مارا از خانه خودمان بیرون کنید، دانشگاه متعلق به دانشجوست، پایان.

+ شاید این بعدا نوشت خیلی سانتی مانتال بنظر بیاد، اما بداهه اومد، باید مینوشتمش.

+ امیدوارم یکی از هم دانشگاهی های بخصوصم که احتمالا قبل از قطع شدن نتا خیلیاتون اسمشو شنیدید یا ویدیوشو دیدید حتی احتمال یک درصد هم شده، این متن رو بخونه و بدونه که دیدیم، شنیدیم و بودیم، مطمئن باشه که فقط اون نیست که هزینه میده، و ما قدرشو میدونیم، تقدیم به م.ا ورودی فلسفه 402 و جمیع سنگربانان عزیزم.

  • Tins ^^

من نمیدونم یا جدی جدی دیوونه شدم یا توهم زدم یا حقیقت داره اما اخیرا احساس میکنم من قراره زود بمیرم، آلردی یه جورایی جوون مرگ بشم =|. اگه نتا وصل بود صد درصد در این باره با چت جی پی تی صحبت میکردم و اون احتمالا بهم میگفت “ اصلا نگران نباش، این یکی از نشونه‌های افسردگیه، از متخصص کمک بگیر” اما خب الان ناچارم با ترس و حس عجیب غریبی اینجا به اشتراکش بذارم.نمیدونم راستش اصلا دلم نمیخواد تو ۱۹ سالگی بمیرم =))).

توی ماشین الان این موضوع رو با بابام مطرح کردم و خیلی ریلکس گفت «آدمایی که شهودشون قویه ۴۰ روز زودتر از مرگشون می‌فهمن». قیافه‌ی منو باید میدیدید ینی :)))). تازه فال حافظم گرفتم (میدونم پاک عقلمو از دست دادم) و غزل ۳۶۰ «گر از این منزل ویران به سوی خانه روم / دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم» اومد :))

در کل بگذریم ازش چون زیادی ترسناکه برام و فقط گفتم که گفته باشم-

آخرین بار سه شنبه دو هفته پیش دانشگاه بودم، دلم برای دانشگاه یک ذره شده. با تموم بدی‌هاش خونه‌ی دوممه. امروز داریم میریم که با بچها جزوه به اشتراک بذاریم برای امتحانا و خب قطعا دلم می‌سوزه وقتی هنرهای زیبای سوت و کور و خلوتی که هیچکس توش نیست رو ببینم، چون بنظرم قشنگی فضاها به حضور آدمهاشه، آدمهایی که خیلیاشون الان دستگیر شدن ولی خب بخاطر عدم وجود اینترنت خبر نداریم، آدمایی که دو هفته پیش با تموم وجودشون شعار دادن و از فرداش حضورشون تو جاییکه “حقشونه” ممنوع شد.

نمی‌دونم راستش. عقلم به جایی بند نیست و اگر میشد مغزم رو خاموش کنم خوب میشد.

پ ن : تاحالا شده فریکی که من زدم رو بزنید آیا؟ جدی ام دربارش کاملا!

پ ن ۲ : ببخشید تعامل نمیکنم باهاتون یک مقدار کلم خرابه و حالم ناجالب.

  • Tins ^^

یه تراپیست خیلی خوب داشتم یه وقتی، بهم میگفت این که یه چیزی رو پذیرفته باشی/باشین، دلیل نمیشه که دیگه بابتش غصه یا حسرت نخورین. این حقیقت احتناب ناپذیر و بلای لاینحلی هم که سر خانواده ما اومد همین شکلیه. هیچکدوم از ما معمولا مستقیما چیزی نمیگیم اما من گریه های مامانم رو دیدم، گاه و بی گاه، یادداشت هاشو دیدم توی دفترچه رومزه ش. یک روز صبح دیدم و فقط گریه کردم، مثل همین الان که اشک گونه هامو خیس میکنه موقع تایپ کردن.

دیدم که بابام تو این چندسال چقدر پیر شده.. حرف زدن راجب این موضوع واقعا برام سخته، همیشه سربسته مطرحش میکنم یا خیلی خشک و بت و بی احساس، شایدم با خنده.

فکر کردن به اینکه آینده قراره چجوری باشه؟ بالاخره یه روزی مامان و بابا میرن. برای همیشه.

داداشی تو قرار بود یار و یاور من باشی. من دارم و ندارمت، تو هستی و نیستی. این بیماری تو رو از من گرفته.

ما رو از تو گرفته، مارو از هم گرفته.

و من درد میکشم وقتی یه پسر بچه میره مدرسه، شعر میخونه، بازی میکنه، ساده ترین افعال ممکن که عمدتا هیچکس موقع انجام دادن بهش فکر نمیکنه. من و مامان و بابا رویا داشتیم، وقتی تو اومدی هممون خوشحال بودیم. پس چرا اینطوری شد؟ مامان هنوز با خدا حرف میزنه، با خدایی که وجود نداره، همیشه ازش میپرسه چرا؟ چرایی که جواب نداره.

تصادف سرنوشت گاهی یک جوری از پا درت میاره که آرزو میکنی ای کاش تو همون تصادف از بین رفته بودی، آخه الان ماشین زندگی یک خانواده طوری منحرف شده از جاده اصلی که هر ثانیه به دره نزدیک تر میشه.

هر اتفاق رندوم روزمره، مدت هاست که میتونه منو به مرز فروپاشی برسونه، چون همشون یه جوری به تو وصل میشه، و این حتی تقصیر توام نیست. تقصیر هیچکدوم از ما نیست، و این کارو حتی برامون سخت تر هم میکنه، خشم از مقصر این اتفاق، مقصری که نمیدونیم کیه. نمیدونیم حتی چیه.

+فکر کنم این مسئله تا ابد حل نشده بمونه، نیاز دارم خیلی بیشتر ازش بنویسم.

+همین الان یک دور متن رو خوندم و دوباره به خودم ارجاع چسناله کردن و دراماتیک بازی دادم. نمیدونم این چیه تو وجودم نهادینه شده که هربار از احساسات و درونیاتم مینویسم بهم میگه "حذفم کن" دارم تلاش میکنم جلوش مقاومت کنم و به خودم دیکته نکنم "تو حتما باید محتوای جذاب ارائه بدی".

 

  • Tins ^^


بابا همیشه بهم میگه تو زیادی آرمان گرایی، این نگاهت به زندگی جز عذاب برای خودت چیزی نداره اما من نمیدونم چرا هر روز دوباره انتخاب میکنم امیدوار شم که آخر شب یکبار دیگه از نو به نا امیدی برسم. شایدم انتخاب نیست، چاره ای جز امیدواری ندارم.
نمیشه ندید، نمیشه نشنید، نمیشه زندگی نکرد، و همچنان نمیشه از زیر گیوتین سانسور سر سالم به در برد، از یه جا به بعد حتی سانسور سیستماتیک هم لازم نیست، خودت خودت رو سانسور میکنی.
اما آماری که شنیدم دردناک بود، جیگرمو خون کرد، قبل از قطع شدن اینترنت یکی تو توییتر نوشته بود «نمیخوام فاز نا امیدی بگیرم اما i think i’ve seen this film before and i didn’t like the ending»
یه وقتایی به جبر گرایی مطلق می‌رسم و خودم رو محکوم به این سرنوشت می‌بینم و دلم میخواد خودم رو عاری از هرگونه کنش‌گری اجتماعی ببینم اما بعدش میبینم صرفا “حضور من” به عنوان یک زن توی جامعه خودش کنش‌گریه و خب شاید اینم یکی دیگه از محکومیت‌هامونه.
و ما زنده‌ایم به امید، تنها و تنها همین واژست که باعث میشه نخوای بابت بخت بد و تلخی ایام هر روز خودتو ریال به ریال نکنی.
از یه سری ایستگاه های مترو عمیقا متنفرم، اما خب عمدتا مجبورم هر روز ازشون عبور کنم، وقتی به مردم نگاه میکنم فقط تنفر حس میکنم، یکی از اونا میدون محمدیه‌ست قطعا. جایی که تورو از جنوبی ترین نقطه‌ی شهر می‌رسونه به پریویلجد ترین محلات ممکن. دست فروش داخل خط ۷ یک ثانیه ام بس نمیکنه تا من بتونم ادامه‌ی نظریه‌های فلسفی/جامعه شناسیم رو مکتوب کنم اینجا.
من رویای موندن داشتم، رویای بودن، اما این روزا تنها به رفتن فکر می‌کنم، جایی که حتی نزدیک هم نباشه به ممالک شرقی، جایی که دورِ دور باشه.
خونه‌ی ما آخه، دوره دوره.
جاییکه بچه مدرسه‌ای از اینکه ازش گل نرگس نخریدن و پول نداره غصه نمیخوره و اینا فقط مشاهدات من تو یک ساعت از یک روز عادی نیست.
محکوم به دیدن
محکوم به شنیدن
محکوم به زیستن
محکوم به رفتن
و به کلیشه‌ای ترین شکل ممکن : ای شرقی غمگین، تو مثل کوه نوری، نذار خورشیدمون بمیره.

پ ن : تروخدا اگه سایت ایرانی دارین برای پلی کردن موزیک بدین بهم، به موزیکام دسترسی ندارم و دارم دیوونه می‌شم =))

پ ن ۲ : از پاره پاره بودن و عدم انسجام این متن میشه فهمید شروعش از خونه بوده و حین نوشتنش صدتا لوکیشن عوض کردم + پرش فکری =)

  • Tins ^^

موقعیت تنش زا.

چند روزه تو خونه زندانی ام، هیچ وفت نسبت خودم با "خونه" رو درست نفهمیدم. جاییکه گرمه، غذاهای خوشمزه داره، تخت خواب داره، مسولیت هایی که بهم تو جامعه حقنه شده با کلید انداختن و وارد شدن بهش رخت بر میبنده و میره. دوباره میشم دختر کوچولوی گاهی دوست داشتنیِ خانواده.

چند روزه تو خونه زندانی ام، جایی که بخاطر داداش کوچولوی مبتلا به اوتیسمم لحظه ای آرامش نداره، سیگار کشیدن توش ممنوعه، راحت حرف زدن با دوست و آشنا توش ممنوعه، خود سانسوری قانون نا نوشته شه، آرامش روزهاست که ازش رخت بر بسته و رفته.

نسخی بهم فشار میاره چون دیگه صبح تا شب دانشگاه و تمرین نیستم. مجبورم به بهانه های مختلف برم بالا پشت بوم که سیگارمو روشن کنم، روشن کنم که تمرکزم برگرده و بعد بیام پایین باز بشینم پای لپتاب، بشینم پای لپتاب که فیلم ببینم، چهار پنج روزه فقط دارم میخورم، میخوابم و فیلم میبینم، آخه تحمل جو خونه برام سخته. سه ساعته فقط 17 دیقه از inglourius basterds تارانتینو رو دیدم. میرم بالا پشت بوم سیگار اولو روشن میکنم، نوبت میرسه به دومی. از شانس گند من سرویس کار آسانسور باید الان بیاد. امان از بخت تو دختر.

پسر همسایه طبقه اولی هم همراهشه. مطمین نیستم سیگارو دیدن تو دستم یا نه. سریع خاموشش میکنم میذارمش تو جیبم. ترسیدم دوباره ترسیدم. امیدوارم کسی به روی خودش نیاره. از پله ها میام پایین تا طبقه دوم درو باز میکنم شروع میکنم به داد زدن سر بابام. "حریم خصوصی اینجا از معنا تهی شده؟" استرس دارم.

میام در اتاقو میبندم، پوست دور ناخونامو کندم، روزهاست به رفتن فکر میکنم، رفتن از این خونه، جاییکه دیگه منو نمیرنجونه.

ولی اگه هیچوقت چنین جایی وجود نداشته باشه چی؟

 

+بعدا نوشت : 

صادقانه میزان اضطرابی که بهم وارده رو نمیتونم مدیریت کنم. دست به هرکاری میزنم تا بفرستمش پایین، به لایه های زیرین. اما انباری از احساسات متناقض وجودم رو فرا گرفته، قبول دارم. اضطراب بخشی از منه. سالهاست که هست. باهاش زندگی کردم اما تحملش در لحظه شرایط رو برام سخت میکنه، اینکه میفهمم یه چیزیم هست اما نمیدونم چی. از سال کنکور تا الان ارجاعش دادم به اعتیادم به قهوه. اما بعید بدونم مولد این همه تنس توی بدنم صرفا دو شات اسپرسوی خونگی بوده باشه. باید چیکارش کنم؟ 

  • Tins ^^

گاهی اوقات هنوز پر از احساس میشم، پر از نیاز به تماشا شدن و شنیده شدن.

برمیگردم عقب، پرواز میکنم به جلو، سال ها نوشتم، از وقتی تونستم بنویسم نوشتم. روز به روز کمتر اما، یه جا به خودم اومدم دیدم قفل شدم، دیدم گم شدم.

ای آیینه ی جادویی بگو کی از همه زیبا تره؟

این تن هنوز نفس میکشه اما کجاست اون رویای رنگی؟ دنیای رنگی، میشه دنیارو باهم دیگه ببینیم رنگی؟

فقط بهم بگو چی گذشت بهت که گذشت که توی 12 ساله عمرا توی 19 ساله رو بشناسه؟

میهن بلاگ بهم یاد داد اولین بار فرار رو، فرار کردن از دنیای واقعی که گاهی دوست نداشتنی بود رو، همون روز تو 19 مرداد 96 من یه جهان فانتزی تو ذهنم ساختم، سالهاست وبلاگ نمینویسم اما تو همون دنیا زندگی میکنم.. من بزرگ شدم اما هنوز نمیخوام دنیای زشت کثیف واقعی رو باور کنم.

خودم رو یه شکست خورده میدونم، یه شکست خورده ی پر از شور زندگی که شوری زندگی گرفت ازش شور رو.

نمیدونم آخه. ینی دوباره پیداش میکنم؟ سالهاست گم شده.. از سال 98 که حس کردم بزرگ شدم گم شد... هر روز گم و گم تر.

شیش هفت ساله دارم دست و پا میزنم.. میشه روایت زندگیمو از نوجوونی دوباره بازنویسی کنم؟

چرا همه چیز رو نصفه ول کردم؟ انقد زود نا امید شدی؟

از وقتی جهنمو حس کردم که برچسب زدم رو هر خود ابرازیم «دراماتیک بازی»

میرقصیدم زیر بارون، احساس زنده بودن کردم، پس نمیتونم گله کنم، ولی منو ببر خونه، جایی که بهش تعلق دارم، دیگه نمیتونم تحمل کنم.

بیشتر از یه متن ادبی درست حسابی شبیه استفراغ کردن سنگینی تو گلوم روی کیبورد میمونه، فاقد فرم و زیبایی شناسی، اما واقعیه، مثل زندگی.

منو از قبر بیرون بکش

حداقل بهش وانمود کن

آخه من هنوز زنده ام

فقط زیر خاک گیر افتادم

دستتو بده

دستمو بگیر

آشتی کن باهام.

 

  • Tins ^^

بپذیرمش یا نه، هنوزم بخشی از دختر کوچولوی درونم فقط با اسکرول کردن توی وبلاگای مختلف آروم میگیره. یه نیمچه شبکه اجتماعیِ خلوت پر از انسان‌های خالص و علاقمند به نوشتن.
میشه گفت تنها جایی که تونستم چندسالی از اوایل نوجوونی و اواخر کودکیمو توش احساس تعلق بکنم. آرامشی کمیاب و به دور از هیاهوی سوشال مدیای پر از قضاوتِ امروزی.
بهرحال ترک کردن وبلاگ نویسی رو میتونم یکی از اشتباهات برگشت ناپذیرم نامگذاری کنم که خب کاری ازم برنمیاد.
منم و یه مشت خاطره‌ی شیرینِ آغشته به حسرت برای آخرین روزاییکه عمیقاً احساس خوشحالی و سبک‌بالی می‌کردم.

پ ن : نمیدونم چی شد که پنج صبح یهو بهم الهام شد با موبایلم بیام و لاگین کنم اینجا.
پ ن ۲ : همه چیز عوض شده، منم عوض شدم، انگار آدمِ قبلی دیگه مرده! ولی خب چه میشه کرد هنوزم زنده‌ام و ناچار به ادامه دادن.
پ ن ۳ : قول میدم که آخریشه، بیش از ۲۴ ساعت یکسره حال بدو تجربه کردم اما الان، بالاخره آرومم.

 

اینو بعدا توی ادیت اضافه کردم، شاید باید حرفمو پس بگیرم و بگم، برای یه شروع دوباره هیچوقت دیر نیست؟
نمیدونم. همیشه‌ مودی تر از حد انتظار عمل کردم XD

 

بازم پی نوشت، آه فک کنم عقلمو از دست دادم جدی

بعد از منتشر کردن اون پست، غلیان احساسات عجیبی رو تجربه کردم، مثل وقتی که خیلی شانسی یه بوی یه عطر قدیمی میخوره به مشامت و بوم! صحنه‌هایی که از جلوی چشمات رد میشن، خدای من. چه صحنه‌هایی!
شاید 5:18 دقیقه صبح اونقدم بد موقع نباشه برای سر و سامون دادن به وضع بلاگ و یه سری تغییرات کوچیک.

*دخترک رفت که لپتاب رو روشن کنه*

*بکگراند ذهنم آهنگ runaway aroura رو پلی کرده*

  • ۴ نظر
  • ۰۴ فروردين ۰۳ ، ۰۵:۰۸
  • Tins ^^

اینجارو دوباره راه انداختم تا شاید بدبختی هام بعدا بشه منبع الهام هنریم، چون از عدم یاداوری خاطرات و تجربه زیسته ام عموما رنج میبرم.
همه چیز رو همه جا نمیشه گفت اما فکر کنم اینجا چرا، چون مجهول الهویه بودن دستت رو باز میذاره.
نمینوسم تا کسی بخونه، اما غریزه ام به نمایش دادن خودم ارضا میشه اگه ببینم واقعا میخونید.