خونه
موقعیت تنش زا.
چند روزه تو خونه زندانی ام، هیچ وفت نسبت خودم با "خونه" رو درست نفهمیدم. جاییکه گرمه، غذاهای خوشمزه داره، تخت خواب داره، مسولیت هایی که بهم تو جامعه حقنه شده با کلید انداختن و وارد شدن بهش رخت بر میبنده و میره. دوباره میشم دختر کوچولوی گاهی دوست داشتنیِ خانواده.
چند روزه تو خونه زندانی ام، جایی که بخاطر داداش کوچولوی مبتلا به اوتیسمم لحظه ای آرامش نداره، سیگار کشیدن توش ممنوعه، راحت حرف زدن با دوست و آشنا توش ممنوعه، خود سانسوری قانون نا نوشته شه، آرامش روزهاست که ازش رخت بر بسته و رفته.
نسخی بهم فشار میاره چون دیگه صبح تا شب دانشگاه و تمرین نیستم. مجبورم به بهانه های مختلف برم بالا پشت بوم که سیگارمو روشن کنم، روشن کنم که تمرکزم برگرده و بعد بیام پایین باز بشینم پای لپتاب، بشینم پای لپتاب که فیلم ببینم، چهار پنج روزه فقط دارم میخورم، میخوابم و فیلم میبینم، آخه تحمل جو خونه برام سخته. سه ساعته فقط 17 دیقه از inglourius basterds تارانتینو رو دیدم. میرم بالا پشت بوم سیگار اولو روشن میکنم، نوبت میرسه به دومی. از شانس گند من سرویس کار آسانسور باید الان بیاد. امان از بخت تو دختر.
پسر همسایه طبقه اولی هم همراهشه. مطمین نیستم سیگارو دیدن تو دستم یا نه. سریع خاموشش میکنم میذارمش تو جیبم. ترسیدم دوباره ترسیدم. امیدوارم کسی به روی خودش نیاره. از پله ها میام پایین تا طبقه دوم درو باز میکنم شروع میکنم به داد زدن سر بابام. "حریم خصوصی اینجا از معنا تهی شده؟" استرس دارم.
میام در اتاقو میبندم، پوست دور ناخونامو کندم، روزهاست به رفتن فکر میکنم، رفتن از این خونه، جاییکه دیگه منو نمیرنجونه.
ولی اگه هیچوقت چنین جایی وجود نداشته باشه چی؟
+بعدا نوشت :
صادقانه میزان اضطرابی که بهم وارده رو نمیتونم مدیریت کنم. دست به هرکاری میزنم تا بفرستمش پایین، به لایه های زیرین. اما انباری از احساسات متناقض وجودم رو فرا گرفته، قبول دارم. اضطراب بخشی از منه. سالهاست که هست. باهاش زندگی کردم اما تحملش در لحظه شرایط رو برام سخت میکنه، اینکه میفهمم یه چیزیم هست اما نمیدونم چی. از سال کنکور تا الان ارجاعش دادم به اعتیادم به قهوه. اما بعید بدونم مولد این همه تنس توی بدنم صرفا دو شات اسپرسوی خونگی بوده باشه. باید چیکارش کنم؟
- ۰۴/۱۰/۲۳