طرحواره سیتالوپرام
گاهی با خودم میگم کاش مسائلی که بهشون فکر میکنم انقد بنیادین نبود، آخه تنها چیزی که عایدم شد ازشون فقط عذاب کشیدن بود، هرچی بزرگتر میشم حضور تو جمع های انسانی برام سخت تر میشه، نه برای اینکه از آدمها بدم بیاد، اصلا! فقط حس میکنم هرجا که میرم توی لایه ی دیگه زندگی میکنم. انگار روح من تو یه لایه دیگه زیست میکنه و روح بقیه یکی دیگه. خیلی از این شاخه به اون شاخه رفتم، از این جمع به اون جمع، از اینجا به اونجا. اما خب.. هیچی به هیچی.
بعضا فکر میکنم آخر زندگیم مثل شوپنهاور میشم، بد عنق، آدم گریز و عصبی. جدیدا برقرار کردن ارتباط برام خیلی سخت شده، خیلی زیاد. نه که نتونم با آدما نایس باشم نه، فقط از درون اذیت میشم، عمدتا هم بی دلیل. اگه به خودم باشه روزی 14 ساعت میخوابم، بعدم بیدار میشم انقد سیگار میکشم تا روزم تموم شه.
اما خب من مدلمه، همیشه از یه ور بوم میوفتم، وقتی چند ماه انقد عمیق میشم و فقط درد میکشم، چند ماه بعدیشو تا جایی که جا داره وقت تلف میکنم، کارها و خوش گذرونی های سطحی و احمقانه میکنم و مرتکب کارایی میشم که همیشه بعدش منو به انتهای باتلاق پشیمونی سوق میده.
من تو زمان و مکان اشتباهی زیست میکنم که اون خب جبره، اما تو همون چند درصد حق انتخابی هم که داشتم همیشه گند زدم، یه صدایی تو مغزم میگه «تو چطور میتونی همیشه تصمیم غلط بگیری آخه، یک بار فقط یک بار محض رضای خدا انتخاب درست انجام بده».
من مغلوب گزاره ی «تجربه کن و مسئولیت تجربه ات رو بپذیر، بعدم هزینه اش رو بده» میشم، حتی اگه هزینه اش قربانی کردن عمر و پول و سلامت جسم و روانم باشه.
ذهنم درگیر یک شخص خاصیه، از اون افراد که با خودت میگی «only he can fix me» اما خب بازم تو بازی مغزمم با یه الگوریتم تکراری: (the most unattainable).
- ۰۴/۱۱/۰۲