سر بسته
یه تراپیست خیلی خوب داشتم یه وقتی، بهم میگفت این که یه چیزی رو پذیرفته باشی/باشین، دلیل نمیشه که دیگه بابتش غصه یا حسرت نخورین. این حقیقت احتناب ناپذیر و بلای لاینحلی هم که سر خانواده ما اومد همین شکلیه. هیچکدوم از ما معمولا مستقیما چیزی نمیگیم اما من گریه های مامانم رو دیدم، گاه و بی گاه، یادداشت هاشو دیدم توی دفترچه رومزه ش. یک روز صبح دیدم و فقط گریه کردم، مثل همین الان که اشک گونه هامو خیس میکنه موقع تایپ کردن.
دیدم که بابام تو این چندسال چقدر پیر شده.. حرف زدن راجب این موضوع واقعا برام سخته، همیشه سربسته مطرحش میکنم یا خیلی خشک و بت و بی احساس، شایدم با خنده.
فکر کردن به اینکه آینده قراره چجوری باشه؟ بالاخره یه روزی مامان و بابا میرن. برای همیشه.
داداشی تو قرار بود یار و یاور من باشی. من دارم و ندارمت، تو هستی و نیستی. این بیماری تو رو از من گرفته.
ما رو از تو گرفته، مارو از هم گرفته.
و من درد میکشم وقتی یه پسر بچه میره مدرسه، شعر میخونه، بازی میکنه، ساده ترین افعال ممکن که عمدتا هیچکس موقع انجام دادن بهش فکر نمیکنه. من و مامان و بابا رویا داشتیم، وقتی تو اومدی هممون خوشحال بودیم. پس چرا اینطوری شد؟ مامان هنوز با خدا حرف میزنه، با خدایی که وجود نداره، همیشه ازش میپرسه چرا؟ چرایی که جواب نداره.
تصادف سرنوشت گاهی یک جوری از پا درت میاره که آرزو میکنی ای کاش تو همون تصادف از بین رفته بودی، آخه الان ماشین زندگی یک خانواده طوری منحرف شده از جاده اصلی که هر ثانیه به دره نزدیک تر میشه.
هر اتفاق رندوم روزمره، مدت هاست که میتونه منو به مرز فروپاشی برسونه، چون همشون یه جوری به تو وصل میشه، و این حتی تقصیر توام نیست. تقصیر هیچکدوم از ما نیست، و این کارو حتی برامون سخت تر هم میکنه، خشم از مقصر این اتفاق، مقصری که نمیدونیم کیه. نمیدونیم حتی چیه.
+فکر کنم این مسئله تا ابد حل نشده بمونه، نیاز دارم خیلی بیشتر ازش بنویسم.
+همین الان یک دور متن رو خوندم و دوباره به خودم ارجاع چسناله کردن و دراماتیک بازی دادم. نمیدونم این چیه تو وجودم نهادینه شده که هربار از احساسات و درونیاتم مینویسم بهم میگه "حذفم کن" دارم تلاش میکنم جلوش مقاومت کنم و به خودم دیکته نکنم "تو حتما باید محتوای جذاب ارائه بدی".
- ۰۴/۱۰/۲۵
هر چیزی رو دوسست داری به هر شیوهای که دوست داری بنویس...
قبل از هر چیزی در این شرایط باید خود نوشتن بهت کمک کنه کمی در احساساتت تعادل برقرار کنی...
اتفاقاً خیلی از آثار خفن ادبیات هم از همین شرایط اومده...
حالا منظورم نیست قراره از متنهات اثر بکشی بیرون ولی بنویس و رها و آزاد هم بنویس...