where i belong

we'll fly

where i belong

we'll fly

hey!

آمار

سه شنبه, ۲۴ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۵۲ ب.ظ


بابا همیشه بهم میگه تو زیادی آرمان گرایی، این نگاهت به زندگی جز عذاب برای خودت چیزی نداره اما من نمیدونم چرا هر روز دوباره انتخاب میکنم امیدوار شم که آخر شب یکبار دیگه از نو به نا امیدی برسم. شایدم انتخاب نیست، چاره ای جز امیدواری ندارم.
نمیشه ندید، نمیشه نشنید، نمیشه زندگی نکرد، و همچنان نمیشه از زیر گیوتین سانسور سر سالم به در برد، از یه جا به بعد حتی سانسور سیستماتیک هم لازم نیست، خودت خودت رو سانسور میکنی.
اما آماری که شنیدم دردناک بود، جیگرمو خون کرد، قبل از قطع شدن اینترنت یکی تو توییتر نوشته بود «نمیخوام فاز نا امیدی بگیرم اما i think i’ve seen this film before and i didn’t like the ending»
یه وقتایی به جبر گرایی مطلق می‌رسم و خودم رو محکوم به این سرنوشت می‌بینم و دلم میخواد خودم رو عاری از هرگونه کنش‌گری اجتماعی ببینم اما بعدش میبینم صرفا “حضور من” به عنوان یک زن توی جامعه خودش کنش‌گریه و خب شاید اینم یکی دیگه از محکومیت‌هامونه.
و ما زنده‌ایم به امید، تنها و تنها همین واژست که باعث میشه نخوای بابت بخت بد و تلخی ایام هر روز خودتو ریال به ریال نکنی.
از یه سری ایستگاه های مترو عمیقا متنفرم، اما خب عمدتا مجبورم هر روز ازشون عبور کنم، وقتی به مردم نگاه میکنم فقط تنفر حس میکنم، یکی از اونا میدون محمدیه‌ست قطعا. جایی که تورو از جنوبی ترین نقطه‌ی شهر می‌رسونه به پریویلجد ترین محلات ممکن. دست فروش داخل خط ۷ یک ثانیه ام بس نمیکنه تا من بتونم ادامه‌ی نظریه‌های فلسفی/جامعه شناسیم رو مکتوب کنم اینجا.
من رویای موندن داشتم، رویای بودن، اما این روزا تنها به رفتن فکر می‌کنم، جایی که حتی نزدیک هم نباشه به ممالک شرقی، جایی که دورِ دور باشه.
خونه‌ی ما آخه، دوره دوره.
جاییکه بچه مدرسه‌ای از اینکه ازش گل نرگس نخریدن و پول نداره غصه نمیخوره و اینا فقط مشاهدات من تو یک ساعت از یک روز عادی نیست.
محکوم به دیدن
محکوم به شنیدن
محکوم به زیستن
محکوم به رفتن
و به کلیشه‌ای ترین شکل ممکن : ای شرقی غمگین، تو مثل کوه نوری، نذار خورشیدمون بمیره.

پ ن : تروخدا اگه سایت ایرانی دارین برای پلی کردن موزیک بدین بهم، به موزیکام دسترسی ندارم و دارم دیوونه می‌شم =))

پ ن ۲ : از پاره پاره بودن و عدم انسجام این متن میشه فهمید شروعش از خونه بوده و حین نوشتنش صدتا لوکیشن عوض کردم + پرش فکری =)

  • Tins ^^

نظرات (۴)

  • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
  • تهران زندگی می‌کنی، نه؟ چقدر این هیاهوی زندگی مترویی توی شهر بزرگ برام غریبه ست... همه‌ی زندگیم توی شهرهای کوچیک گذشته.

    با همین حجم از پرش فکری هر روز دست و پنجه نرم می‌کنم، منتها پشت میز و در حال درس خوندن، مکانش همیشه ثابت بوده... 

    برای این سن زیادی مضطرب و بی قرار نبودیم؟

    امیدوارم آینده بهتر باشه 

    پاسخ:
    آره متاسفانه یا خوشبختانه. من نمیدونم باید راجع بهش چی بگم فقط بعضی وقتا واقعا آستانه تحملت رو پایین میاره..
    پس احتمالا خاصیت زندگی کردن تو کل ایران/خاورمیانه ست. من باب اینکه هرروز بمبارون خبری میشیم.
    :(((( به امید آزادی و خوشحالی هممون..

    امید دست کمی از اکسیژن نداره. واسه همین فک کنم بعضی‌وقتا دل به امیدای واهی می‌بندیم و میشینیم ببینیم بعدش چی میشه. یا مثلا همین گفتن "maybe in another universe". شاید واقعا دنیای دیگه‌ای وجود داره، کسی چه میدونه بهرحال.

    + نمیدونم چه سبکی گوش میدی ولی خودم بعضی آهنگامو تونستم از musicbaran.ir و bts-music.ir گیر بیارم؛ گفتم خبر بدم، ایشالا که بدرد توعم میخوره. ^-^

    پاسخ:
    موافقم واقعا. همونطور که تو نمیتونی نفس نکشی، نمیتونی هم امید رو تو مسیر زندگی جا بذاری و بدون اون پیش بری..
    + مچکرم زیبا.

    و ما زنده‌ایم به امید، تنها و تنها همین واژست که باعث میشه نخوای بابت بخت بد و تلخی ایام هر روز خودتو ریال به ریال نکنی.

    واقعا همین. :)) 

    پاسخ:
    همین الان دیدم جمله بندیش یه مشکل ریزی داره ولی خب =))

    من فقط اینجا رو دارم.

    https://songsara.net/

    اکثر کارهاش بی‌کلامه ولی بگردی کارهای خیلی فاخری پیدا میشه.

    پاسخ:
    ممنونم ازت.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    اینجارو دوباره راه انداختم تا شاید بدبختی هام بعدا بشه منبع الهام هنریم، چون از عدم یاداوری خاطرات و تجربه زیسته ام عموما رنج میبرم.
    همه چیز رو همه جا نمیشه گفت اما فکر کنم اینجا چرا، چون مجهول الهویه بودن دستت رو باز میذاره.
    نمینوسم تا کسی بخونه، اما غریزه ام به نمایش دادن خودم ارضا میشه اگه ببینم واقعا میخونید.