آمار
بابا همیشه بهم میگه تو زیادی آرمان گرایی، این نگاهت به زندگی جز عذاب برای خودت چیزی نداره اما من نمیدونم چرا هر روز دوباره انتخاب میکنم امیدوار شم که آخر شب یکبار دیگه از نو به نا امیدی برسم. شایدم انتخاب نیست، چاره ای جز امیدواری ندارم.
نمیشه ندید، نمیشه نشنید، نمیشه زندگی نکرد، و همچنان نمیشه از زیر گیوتین سانسور سر سالم به در برد، از یه جا به بعد حتی سانسور سیستماتیک هم لازم نیست، خودت خودت رو سانسور میکنی.
اما آماری که شنیدم دردناک بود، جیگرمو خون کرد، قبل از قطع شدن اینترنت یکی تو توییتر نوشته بود «نمیخوام فاز نا امیدی بگیرم اما i think i’ve seen this film before and i didn’t like the ending»
یه وقتایی به جبر گرایی مطلق میرسم و خودم رو محکوم به این سرنوشت میبینم و دلم میخواد خودم رو عاری از هرگونه کنشگری اجتماعی ببینم اما بعدش میبینم صرفا “حضور من” به عنوان یک زن توی جامعه خودش کنشگریه و خب شاید اینم یکی دیگه از محکومیتهامونه.
و ما زندهایم به امید، تنها و تنها همین واژست که باعث میشه نخوای بابت بخت بد و تلخی ایام هر روز خودتو ریال به ریال نکنی.
از یه سری ایستگاه های مترو عمیقا متنفرم، اما خب عمدتا مجبورم هر روز ازشون عبور کنم، وقتی به مردم نگاه میکنم فقط تنفر حس میکنم، یکی از اونا میدون محمدیهست قطعا. جایی که تورو از جنوبی ترین نقطهی شهر میرسونه به پریویلجد ترین محلات ممکن. دست فروش داخل خط ۷ یک ثانیه ام بس نمیکنه تا من بتونم ادامهی نظریههای فلسفی/جامعه شناسیم رو مکتوب کنم اینجا.
من رویای موندن داشتم، رویای بودن، اما این روزا تنها به رفتن فکر میکنم، جایی که حتی نزدیک هم نباشه به ممالک شرقی، جایی که دورِ دور باشه.
خونهی ما آخه، دوره دوره.
جاییکه بچه مدرسهای از اینکه ازش گل نرگس نخریدن و پول نداره غصه نمیخوره و اینا فقط مشاهدات من تو یک ساعت از یک روز عادی نیست.
محکوم به دیدن
محکوم به شنیدن
محکوم به زیستن
محکوم به رفتن
و به کلیشهای ترین شکل ممکن : ای شرقی غمگین، تو مثل کوه نوری، نذار خورشیدمون بمیره.
پ ن : تروخدا اگه سایت ایرانی دارین برای پلی کردن موزیک بدین بهم، به موزیکام دسترسی ندارم و دارم دیوونه میشم =))
پ ن ۲ : از پاره پاره بودن و عدم انسجام این متن میشه فهمید شروعش از خونه بوده و حین نوشتنش صدتا لوکیشن عوض کردم + پرش فکری =)
- ۰۴/۱۰/۲۴
تهران زندگی میکنی، نه؟ چقدر این هیاهوی زندگی مترویی توی شهر بزرگ برام غریبه ست... همهی زندگیم توی شهرهای کوچیک گذشته.
با همین حجم از پرش فکری هر روز دست و پنجه نرم میکنم، منتها پشت میز و در حال درس خوندن، مکانش همیشه ثابت بوده...
برای این سن زیادی مضطرب و بی قرار نبودیم؟
امیدوارم آینده بهتر باشه