این یه روزمره نویسی ساده است
مهم نیست تو طول روز چقدر سعی در انکار کردنش داشته باشم، غم توی وجود من لونه کرده، با تک تک dna هام عجین شده و با روحم پیوند خورده. البته بعید نیست که خودمو گول بزنم، این یه روزمره نویسی ساده ست. امروز برف اومد، اول قرار بود با دوست صمیمیم دوتایی بریم ویکافه فلسطین درس بخونیم، اما خب نمیشد تجریش برفی رو از دست داد که، میشد؟ درس و جامعه شناسی و ادبیات کهن ایران همیشه هست، وقت برای خوندن امتحاناشم دو روز دیگه هست. اما برف؟ نیست.
زنگ زدیم به چندتا از دوستان مشترکمون تا پلن مفرح تری رو پیاده بکنیم، اینجا دیگه ساعت تقریبا 6 عصر شده بود. تا اونا خودشونو برسونن نیم ساعتی وقت داشتیم، نشسته بودیم تو خوابگردِ خوابگاه دوست صمیمیم. منتظر. اینترنتش وصل شد، وصل شد و ای کاش که نمیشد. «سپهر بابا، کجایی بابا، کجایی بابا» تقریبا ده دقیقه ویدیو بود. گریه کردیم. من خیلی وقته نمیتونم گریه کنم. بهش حسودیم شد، آخه اون اشک میریزه. من چی؟ غم میره ته قلبم، حبس میشه اونجا، موهای تنم سیخ میشه و بعد.. بروز و ظهورش میشه خشم. من خشمگینم، همیشه خشمگینم.
تو ماشین خشمگینم، موقع ساختن بزرگ ترین گوله برف دنیا خشمگینم، وقتی چوبِ سر نباتو توی چاییم میچرخونم، وقتی لیز میخورم و پام میره توی جوب، وقتی خیابون شلوغه، موقع گاز زدن اون پنیر کبابی خوشمزه، موقع سیگار کشیدن وسط برف، موقع بازیای احمقانه دست جمعی تو سگ سرما، وقتی دورِ آتیش وایسادیم، وقتی موهام پف میکنه و رو اعصابمه، وقتی از تجریش تا تاترشهر ترافیکه، وقتی بابا بهم میگه انقد دیر نیا خونه، وقتی حس ناکافی بودن میکنم، وقتی شخصیت نمایشیم فعال میشه، وقتی بابا باهام دعوا میکنه و هرچی خوش گذشته بهم از تو دماغم در میاره، وقتی استرس امتحانامو دارم، وقتی لنز طبی چشممو اذیت میکنه، وقتی جواب پیامامو نمیدم، وقتی نتم وصل نمیشه، وقتی مورد توجه قرار نمیگیرم، وقتی پول حساب کردن غذا رو ندارم، وقتی دارم این پست رو مینویسم، وقتی هر روز باید بجنگم حتی با خانواده، آره خانواده.. تو بطن وجودم خشم کاشت، آخه غم باید درونی میشد و خشم بیرونی، من که ضعیف نیستم، هستم؟ من صبح تا شب سالهاست میجنگم، واسه ی این جنگ هم معنا میسازم. چون خدا مرده، نیچه مرده، رها بهلولی پورو کشتن، هم دانشگاهیام تو زندانن، تو خیابونای ایران رنگ خون پاشیده ولی همه چی عادیه. من خشمگینم، همیشه خشمگینم، درونم میشه دل مرده و برونم؟ تا ابد جنگنده.
- ۰۴/۱۱/۰۵
با خوندن پستت حس کردم مغزم اروم شد