رنگی
گاهی اوقات هنوز پر از احساس میشم، پر از نیاز به تماشا شدن و شنیده شدن.
برمیگردم عقب، پرواز میکنم به جلو، سال ها نوشتم، از وقتی تونستم بنویسم نوشتم. روز به روز کمتر اما، یه جا به خودم اومدم دیدم قفل شدم، دیدم گم شدم.
ای آیینه ی جادویی بگو کی از همه زیبا تره؟
این تن هنوز نفس میکشه اما کجاست اون رویای رنگی؟ دنیای رنگی، میشه دنیارو باهم دیگه ببینیم رنگی؟
فقط بهم بگو چی گذشت بهت که گذشت که توی 12 ساله عمرا توی 19 ساله رو بشناسه؟
میهن بلاگ بهم یاد داد اولین بار فرار رو، فرار کردن از دنیای واقعی که گاهی دوست نداشتنی بود رو، همون روز تو 19 مرداد 96 من یه جهان فانتزی تو ذهنم ساختم، سالهاست وبلاگ نمینویسم اما تو همون دنیا زندگی میکنم.. من بزرگ شدم اما هنوز نمیخوام دنیای زشت کثیف واقعی رو باور کنم.
خودم رو یه شکست خورده میدونم، یه شکست خورده ی پر از شور زندگی که شوری زندگی گرفت ازش شور رو.
نمیدونم آخه. ینی دوباره پیداش میکنم؟ سالهاست گم شده.. از سال 98 که حس کردم بزرگ شدم گم شد... هر روز گم و گم تر.
شیش هفت ساله دارم دست و پا میزنم.. میشه روایت زندگیمو از نوجوونی دوباره بازنویسی کنم؟
چرا همه چیز رو نصفه ول کردم؟ انقد زود نا امید شدی؟
از وقتی جهنمو حس کردم که برچسب زدم رو هر خود ابرازیم «دراماتیک بازی»
میرقصیدم زیر بارون، احساس زنده بودن کردم، پس نمیتونم گله کنم، ولی منو ببر خونه، جایی که بهش تعلق دارم، دیگه نمیتونم تحمل کنم.
بیشتر از یه متن ادبی درست حسابی شبیه استفراغ کردن سنگینی تو گلوم روی کیبورد میمونه، فاقد فرم و زیبایی شناسی، اما واقعیه، مثل زندگی.
منو از قبر بیرون بکش
حداقل بهش وانمود کن
آخه من هنوز زنده ام
فقط زیر خاک گیر افتادم
دستتو بده
دستمو بگیر
آشتی کن باهام.
- ۰۴/۱۰/۲۳
سلام