where i belong

we'll fly

where i belong

we'll fly

hey!

سردر سنگی یا سنگر سنگی

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۲۶ ب.ظ

واقعا نمیدونم چی تو سر مسئولین این مملکت میگذره که هرچی میشه دست اول زورشون به نهاد های آموزشی میرسه، مهر سرکوب و تعطیلی و مجازی شدن میخوره تو سر دانشجو و دانش آموز جماعت، جایی که از نظر منطقی باید آخرین جایی باشه که تعطیل میشه. البته خب قصد که مشخص هست. کلا به دنبال بهونه ای ان که هر کامیونیتی ای که کمی میره رو به سوسایتی رو نیست و نابود کنن.

بعد آخه یه اتفاق هم که نیست، امروز یکی از سال بالایی هام میگفت از ورودی های 98 به اینور هیچ سالی یک ترم درست درمون به خودش ندیده، بس که این کشور صبح و شب آروم و عادی ای رو طی میکنه همیشه! بعد دهنت رو هم که باز بکنی میگن "نه ما نگران سلامت دانشجوهاییم" آدم واقعا از این حجم وقاحت میمونه چی بگه، یه هفته مونده به امتحانا برمیداری کتابخونه فاکینگ مرکزی رو هم درشو تخته میکنی خزعبل هم میبافی؟

دو هفته پیش جمعه شب تمامِ بچه های خوابگاهی رو بیرون کردن و گفتن برگردین شهر خودتون، بعدم که امتحانا رو مجازی کردن، حالام که به بهونه یک میلی متر برفی که در مناطق 1 تا نهایتا 5 تهران روی زمین مستقر شده کلا تعطیل کردن و آخرین تیر بنده هم به سنگ خورد.

البته سرکوب کلی و بالقوه ای که سالهاست ابتدا مثل ننگ بر سر دانشجوی هنر و علوم انسانی/اجتماعی و بعد کل آکادمیسین ها میباره قضیه ی یک سال و دو سال نیست.

مارو خفه کردن، روی ما در رو بستن، و همونجا رو کردن پایگاه حقنه کردن ایدئولوژی و پروپاگاندای سیاسی-مذهبی تو سر بقیه، نمیدونم والا کاش من بمیرم تموم شم این روزا رو نبینم.

+بعدا نوشت : (این متن حامل تخیل ذهنی منه). اون روز استاد جامعه شناسیم ویسی رو سر کلاس پلی کرد، صدایی که متعلق به اواخر سال 59 بود، جاییکه جمعی از دانش آموختگان علوم انسانی گرد هم آمده بودند، پسر جوانی با صدای دردآلود مرثیه ای خواند که از شکست میگفت، از مکر و حیله، از انقلابی ناموفق، از آرمان هایی دود شده، از خیزش هایی مصادره شده طی چند سال و از پشیمانی، از نومیدی و سیاهی. استادم نقل کرد پسرک جوان به همراه چندی از دوستانش در پایان همان شب سیاه، با سیانور به زندگیشان پایان دادند. این اتفاق مرا یاد چیزهایی می اندازد، اتفاقاتی آشنا، درد هایی ملموس، حرف هایی که نمیتوان گفت، تجربیاتی را زیستم که روزی آنهارا به اشتراک خواهم گذاشت، کاش میتوانستم پای درد دل دانشگاه بنشینم، تا ببینم این سردر سنگی معروف، چگونه سالها سنگر بوده است، سنگر من و اویی که اکنون زیر خاک است، سنگر من و اویی که اکنون پشت میله ها دست به اعتصاب غذا زده است، سنگر من و اویی که راندنش از وطن، و سنگر تمام ما خواهد بود. شما نمیتوانید مارا از خانه خودمان بیرون کنید، دانشگاه متعلق به دانشجوست، پایان.

+ شاید این بعدا نوشت خیلی سانتی مانتال بنظر بیاد، اما بداهه اومد، باید مینوشتمش.

+ امیدوارم یکی از هم دانشگاهی های بخصوصم که احتمالا قبل از قطع شدن نتا خیلیاتون اسمشو شنیدید یا ویدیوشو دیدید حتی احتمال یک درصد هم شده، این متن رو بخونه و بدونه که دیدیم، شنیدیم و بودیم، مطمئن باشه که فقط اون نیست که هزینه میده، و ما قدرشو میدونیم، تقدیم به م.ا ورودی فلسفه 402 و جمیع سنگربانان عزیزم.

  • Tins ^^

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

اینجارو دوباره راه انداختم تا شاید بدبختی هام بعدا بشه منبع الهام هنریم، چون از عدم یاداوری خاطرات و تجربه زیسته ام عموما رنج میبرم.
همه چیز رو همه جا نمیشه گفت اما فکر کنم اینجا چرا، چون مجهول الهویه بودن دستت رو باز میذاره.
نمینوسم تا کسی بخونه، اما غریزه ام به نمایش دادن خودم ارضا میشه اگه ببینم واقعا میخونید.