where i belong

we'll fly

where i belong

we'll fly

hey!

۵ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

من نمیدونم یا جدی جدی دیوونه شدم یا توهم زدم یا حقیقت داره اما اخیرا احساس میکنم من قراره زود بمیرم، آلردی یه جورایی جوون مرگ بشم =|. اگه نتا وصل بود صد درصد در این باره با چت جی پی تی صحبت میکردم و اون احتمالا بهم میگفت “ اصلا نگران نباش، این یکی از نشونه‌های افسردگیه، از متخصص کمک بگیر” اما خب الان ناچارم با ترس و حس عجیب غریبی اینجا به اشتراکش بذارم.نمیدونم راستش اصلا دلم نمیخواد تو ۱۹ سالگی بمیرم =))).

توی ماشین الان این موضوع رو با بابام مطرح کردم و خیلی ریلکس گفت «آدمایی که شهودشون قویه ۴۰ روز زودتر از مرگشون می‌فهمن». قیافه‌ی منو باید میدیدید ینی :)))). تازه فال حافظم گرفتم (میدونم پاک عقلمو از دست دادم) و غزل ۳۶۰ «گر از این منزل ویران به سوی خانه روم / دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم» اومد :))

در کل بگذریم ازش چون زیادی ترسناکه برام و فقط گفتم که گفته باشم-

آخرین بار سه شنبه دو هفته پیش دانشگاه بودم، دلم برای دانشگاه یک ذره شده. با تموم بدی‌هاش خونه‌ی دوممه. امروز داریم میریم که با بچها جزوه به اشتراک بذاریم برای امتحانا و خب قطعا دلم می‌سوزه وقتی هنرهای زیبای سوت و کور و خلوتی که هیچکس توش نیست رو ببینم، چون بنظرم قشنگی فضاها به حضور آدمهاشه، آدمهایی که خیلیاشون الان دستگیر شدن ولی خب بخاطر عدم وجود اینترنت خبر نداریم، آدمایی که دو هفته پیش با تموم وجودشون شعار دادن و از فرداش حضورشون تو جاییکه “حقشونه” ممنوع شد.

نمی‌دونم راستش. عقلم به جایی بند نیست و اگر میشد مغزم رو خاموش کنم خوب میشد.

پ ن : تاحالا شده فریکی که من زدم رو بزنید آیا؟ جدی ام دربارش کاملا!

پ ن ۲ : ببخشید تعامل نمیکنم باهاتون یک مقدار کلم خرابه و حالم ناجالب.

  • Tins ^^

یه تراپیست خیلی خوب داشتم یه وقتی، بهم میگفت این که یه چیزی رو پذیرفته باشی/باشین، دلیل نمیشه که دیگه بابتش غصه یا حسرت نخورین. این حقیقت احتناب ناپذیر و بلای لاینحلی هم که سر خانواده ما اومد همین شکلیه. هیچکدوم از ما معمولا مستقیما چیزی نمیگیم اما من گریه های مامانم رو دیدم، گاه و بی گاه، یادداشت هاشو دیدم توی دفترچه رومزه ش. یک روز صبح دیدم و فقط گریه کردم، مثل همین الان که اشک گونه هامو خیس میکنه موقع تایپ کردن.

دیدم که بابام تو این چندسال چقدر پیر شده.. حرف زدن راجب این موضوع واقعا برام سخته، همیشه سربسته مطرحش میکنم یا خیلی خشک و بت و بی احساس، شایدم با خنده.

فکر کردن به اینکه آینده قراره چجوری باشه؟ بالاخره یه روزی مامان و بابا میرن. برای همیشه.

داداشی تو قرار بود یار و یاور من باشی. من دارم و ندارمت، تو هستی و نیستی. این بیماری تو رو از من گرفته.

ما رو از تو گرفته، مارو از هم گرفته.

و من درد میکشم وقتی یه پسر بچه میره مدرسه، شعر میخونه، بازی میکنه، ساده ترین افعال ممکن که عمدتا هیچکس موقع انجام دادن بهش فکر نمیکنه. من و مامان و بابا رویا داشتیم، وقتی تو اومدی هممون خوشحال بودیم. پس چرا اینطوری شد؟ مامان هنوز با خدا حرف میزنه، با خدایی که وجود نداره، همیشه ازش میپرسه چرا؟ چرایی که جواب نداره.

تصادف سرنوشت گاهی یک جوری از پا درت میاره که آرزو میکنی ای کاش تو همون تصادف از بین رفته بودی، آخه الان ماشین زندگی یک خانواده طوری منحرف شده از جاده اصلی که هر ثانیه به دره نزدیک تر میشه.

هر اتفاق رندوم روزمره، مدت هاست که میتونه منو به مرز فروپاشی برسونه، چون همشون یه جوری به تو وصل میشه، و این حتی تقصیر توام نیست. تقصیر هیچکدوم از ما نیست، و این کارو حتی برامون سخت تر هم میکنه، خشم از مقصر این اتفاق، مقصری که نمیدونیم کیه. نمیدونیم حتی چیه.

+فکر کنم این مسئله تا ابد حل نشده بمونه، نیاز دارم خیلی بیشتر ازش بنویسم.

+همین الان یک دور متن رو خوندم و دوباره به خودم ارجاع چسناله کردن و دراماتیک بازی دادم. نمیدونم این چیه تو وجودم نهادینه شده که هربار از احساسات و درونیاتم مینویسم بهم میگه "حذفم کن" دارم تلاش میکنم جلوش مقاومت کنم و به خودم دیکته نکنم "تو حتما باید محتوای جذاب ارائه بدی".

 

  • Tins ^^


بابا همیشه بهم میگه تو زیادی آرمان گرایی، این نگاهت به زندگی جز عذاب برای خودت چیزی نداره اما من نمیدونم چرا هر روز دوباره انتخاب میکنم امیدوار شم که آخر شب یکبار دیگه از نو به نا امیدی برسم. شایدم انتخاب نیست، چاره ای جز امیدواری ندارم.
نمیشه ندید، نمیشه نشنید، نمیشه زندگی نکرد، و همچنان نمیشه از زیر گیوتین سانسور سر سالم به در برد، از یه جا به بعد حتی سانسور سیستماتیک هم لازم نیست، خودت خودت رو سانسور میکنی.
اما آماری که شنیدم دردناک بود، جیگرمو خون کرد، قبل از قطع شدن اینترنت یکی تو توییتر نوشته بود «نمیخوام فاز نا امیدی بگیرم اما i think i’ve seen this film before and i didn’t like the ending»
یه وقتایی به جبر گرایی مطلق می‌رسم و خودم رو محکوم به این سرنوشت می‌بینم و دلم میخواد خودم رو عاری از هرگونه کنش‌گری اجتماعی ببینم اما بعدش میبینم صرفا “حضور من” به عنوان یک زن توی جامعه خودش کنش‌گریه و خب شاید اینم یکی دیگه از محکومیت‌هامونه.
و ما زنده‌ایم به امید، تنها و تنها همین واژست که باعث میشه نخوای بابت بخت بد و تلخی ایام هر روز خودتو ریال به ریال نکنی.
از یه سری ایستگاه های مترو عمیقا متنفرم، اما خب عمدتا مجبورم هر روز ازشون عبور کنم، وقتی به مردم نگاه میکنم فقط تنفر حس میکنم، یکی از اونا میدون محمدیه‌ست قطعا. جایی که تورو از جنوبی ترین نقطه‌ی شهر می‌رسونه به پریویلجد ترین محلات ممکن. دست فروش داخل خط ۷ یک ثانیه ام بس نمیکنه تا من بتونم ادامه‌ی نظریه‌های فلسفی/جامعه شناسیم رو مکتوب کنم اینجا.
من رویای موندن داشتم، رویای بودن، اما این روزا تنها به رفتن فکر می‌کنم، جایی که حتی نزدیک هم نباشه به ممالک شرقی، جایی که دورِ دور باشه.
خونه‌ی ما آخه، دوره دوره.
جاییکه بچه مدرسه‌ای از اینکه ازش گل نرگس نخریدن و پول نداره غصه نمیخوره و اینا فقط مشاهدات من تو یک ساعت از یک روز عادی نیست.
محکوم به دیدن
محکوم به شنیدن
محکوم به زیستن
محکوم به رفتن
و به کلیشه‌ای ترین شکل ممکن : ای شرقی غمگین، تو مثل کوه نوری، نذار خورشیدمون بمیره.

پ ن : تروخدا اگه سایت ایرانی دارین برای پلی کردن موزیک بدین بهم، به موزیکام دسترسی ندارم و دارم دیوونه می‌شم =))

پ ن ۲ : از پاره پاره بودن و عدم انسجام این متن میشه فهمید شروعش از خونه بوده و حین نوشتنش صدتا لوکیشن عوض کردم + پرش فکری =)

  • Tins ^^

موقعیت تنش زا.

چند روزه تو خونه زندانی ام، هیچ وفت نسبت خودم با "خونه" رو درست نفهمیدم. جاییکه گرمه، غذاهای خوشمزه داره، تخت خواب داره، مسولیت هایی که بهم تو جامعه حقنه شده با کلید انداختن و وارد شدن بهش رخت بر میبنده و میره. دوباره میشم دختر کوچولوی گاهی دوست داشتنیِ خانواده.

چند روزه تو خونه زندانی ام، جایی که بخاطر داداش کوچولوی مبتلا به اوتیسمم لحظه ای آرامش نداره، سیگار کشیدن توش ممنوعه، راحت حرف زدن با دوست و آشنا توش ممنوعه، خود سانسوری قانون نا نوشته شه، آرامش روزهاست که ازش رخت بر بسته و رفته.

نسخی بهم فشار میاره چون دیگه صبح تا شب دانشگاه و تمرین نیستم. مجبورم به بهانه های مختلف برم بالا پشت بوم که سیگارمو روشن کنم، روشن کنم که تمرکزم برگرده و بعد بیام پایین باز بشینم پای لپتاب، بشینم پای لپتاب که فیلم ببینم، چهار پنج روزه فقط دارم میخورم، میخوابم و فیلم میبینم، آخه تحمل جو خونه برام سخته. سه ساعته فقط 17 دیقه از inglourius basterds تارانتینو رو دیدم. میرم بالا پشت بوم سیگار اولو روشن میکنم، نوبت میرسه به دومی. از شانس گند من سرویس کار آسانسور باید الان بیاد. امان از بخت تو دختر.

پسر همسایه طبقه اولی هم همراهشه. مطمین نیستم سیگارو دیدن تو دستم یا نه. سریع خاموشش میکنم میذارمش تو جیبم. ترسیدم دوباره ترسیدم. امیدوارم کسی به روی خودش نیاره. از پله ها میام پایین تا طبقه دوم درو باز میکنم شروع میکنم به داد زدن سر بابام. "حریم خصوصی اینجا از معنا تهی شده؟" استرس دارم.

میام در اتاقو میبندم، پوست دور ناخونامو کندم، روزهاست به رفتن فکر میکنم، رفتن از این خونه، جاییکه دیگه منو نمیرنجونه.

ولی اگه هیچوقت چنین جایی وجود نداشته باشه چی؟

 

+بعدا نوشت : 

صادقانه میزان اضطرابی که بهم وارده رو نمیتونم مدیریت کنم. دست به هرکاری میزنم تا بفرستمش پایین، به لایه های زیرین. اما انباری از احساسات متناقض وجودم رو فرا گرفته، قبول دارم. اضطراب بخشی از منه. سالهاست که هست. باهاش زندگی کردم اما تحملش در لحظه شرایط رو برام سخت میکنه، اینکه میفهمم یه چیزیم هست اما نمیدونم چی. از سال کنکور تا الان ارجاعش دادم به اعتیادم به قهوه. اما بعید بدونم مولد این همه تنس توی بدنم صرفا دو شات اسپرسوی خونگی بوده باشه. باید چیکارش کنم؟ 

  • Tins ^^

گاهی اوقات هنوز پر از احساس میشم، پر از نیاز به تماشا شدن و شنیده شدن.

برمیگردم عقب، پرواز میکنم به جلو، سال ها نوشتم، از وقتی تونستم بنویسم نوشتم. روز به روز کمتر اما، یه جا به خودم اومدم دیدم قفل شدم، دیدم گم شدم.

ای آیینه ی جادویی بگو کی از همه زیبا تره؟

این تن هنوز نفس میکشه اما کجاست اون رویای رنگی؟ دنیای رنگی، میشه دنیارو باهم دیگه ببینیم رنگی؟

فقط بهم بگو چی گذشت بهت که گذشت که توی 12 ساله عمرا توی 19 ساله رو بشناسه؟

میهن بلاگ بهم یاد داد اولین بار فرار رو، فرار کردن از دنیای واقعی که گاهی دوست نداشتنی بود رو، همون روز تو 19 مرداد 96 من یه جهان فانتزی تو ذهنم ساختم، سالهاست وبلاگ نمینویسم اما تو همون دنیا زندگی میکنم.. من بزرگ شدم اما هنوز نمیخوام دنیای زشت کثیف واقعی رو باور کنم.

خودم رو یه شکست خورده میدونم، یه شکست خورده ی پر از شور زندگی که شوری زندگی گرفت ازش شور رو.

نمیدونم آخه. ینی دوباره پیداش میکنم؟ سالهاست گم شده.. از سال 98 که حس کردم بزرگ شدم گم شد... هر روز گم و گم تر.

شیش هفت ساله دارم دست و پا میزنم.. میشه روایت زندگیمو از نوجوونی دوباره بازنویسی کنم؟

چرا همه چیز رو نصفه ول کردم؟ انقد زود نا امید شدی؟

از وقتی جهنمو حس کردم که برچسب زدم رو هر خود ابرازیم «دراماتیک بازی»

میرقصیدم زیر بارون، احساس زنده بودن کردم، پس نمیتونم گله کنم، ولی منو ببر خونه، جایی که بهش تعلق دارم، دیگه نمیتونم تحمل کنم.

بیشتر از یه متن ادبی درست حسابی شبیه استفراغ کردن سنگینی تو گلوم روی کیبورد میمونه، فاقد فرم و زیبایی شناسی، اما واقعیه، مثل زندگی.

منو از قبر بیرون بکش

حداقل بهش وانمود کن

آخه من هنوز زنده ام

فقط زیر خاک گیر افتادم

دستتو بده

دستمو بگیر

آشتی کن باهام.

 

  • Tins ^^

اینجارو دوباره راه انداختم تا شاید بدبختی هام بعدا بشه منبع الهام هنریم، چون از عدم یاداوری خاطرات و تجربه زیسته ام عموما رنج میبرم.
همه چیز رو همه جا نمیشه گفت اما فکر کنم اینجا چرا، چون مجهول الهویه بودن دستت رو باز میذاره.
نمینوسم تا کسی بخونه، اما غریزه ام به نمایش دادن خودم ارضا میشه اگه ببینم واقعا میخونید.