where i belong

we'll fly

where i belong

we'll fly

hey!

۴ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

سراسر استیصال و اضطرابم. وقتی دچار یک سوگ بزرگ میشی نیاز به زمان کافی برای سوگواری داری. حالا این سوگ غول آسای غیرقابل هضم بر من متصور شده اما ناچارم به انجام مسئولیت های روزمره ام بپردازم. آدمها من رو به نهایت متعجب بودن میرسونن، احساس میکنم به تنهایی و در انفعال دارم درد میکشم،انگار فقط من درد میکشم، در ناتوان ترین حالت خودم به سر میبرم، طوری که اگر ممکن بود تمام وسایل ارتباطی خودم با جهان بیرون و موجودات زنده رو نابود و روزها در تاریکی اتاقم به سر میبردم.

یک ساعت دیگه تمرین تئاتر دارم و فردا دوتا امتحان. هر دوی این کنش ها برایم به غایت ابزورد، پوچ و خالی از معنا به نظر میرسند، این عاشقان زندگی خوراک تیر و گلوله شدند و ما دوباره باید به فعالیت های روزمره مون بازگردیم، گویی که بروز و ظهور احساسات از قلب های ترک خوردمان اساسا کنشی تعریف نشده است.

من نه طرفدار سنتی مانتالیزم افراطی در شرایط بحرانم نه طرفدار زانوی غم بغل کردن و محروم کردن خودمان از زندگی، چون این اساسا با آرمان های همسنگران عزیزم که خود عاشق ترین زندگان بودند سراسر منافات دارد. اما نمیتوانم.

حسی که سال 401 به نیکا داشتم اکنون نسبت به رها حس میکنم، انگار تکه ای از روح روشنم را به خاک سپردم، نزدیک ترین دوستم را از دست دادم، دیروز هنگام سخنرانی ای عقلانی در محفل خانوادگی، با دیدن ناگهانی ویدیویی از رها، باری فرو شکستم، کمرم خم شد، رویایم در خاک و خون غلتید، نفسم حبس شد، بدون شک او از عاشق ترین زندگانی بود که به عمرم شناخته ام، و افسوس که چقدر دیر او را شناختم.

او در خیابان هایی قدم گذاشته که من هم میگذارم، در اتمسفری زیسته که من هم آنجا نفس میکشم، شاید حتی در آن سه شنبه باشکوه و کذایی، شانه به شانه من فریاد کشیده ، شاید بارها او را اتفاقی دیده ام، نمیدانم.. او برایم آشنا ترین غریبه است، غریبه ای که در سوگش میسوزم..

روحم به خاک و خون نشسته و کمبود وقت و واژگان اجازه ی تکمیل این متن را به من نمیدهد، شاید بهتر است همینجا نصفه و نیمه باقی بماند، چون زندگی اساسا همین است. شاید هم در اسرع وقت دست به تکمیلش بزنم. نمیدانم.

  • Tins ^^

مهم نیست تو طول روز چقدر سعی در انکار کردنش داشته باشم، غم توی وجود من لونه کرده، با تک تک dna هام عجین شده و با روحم پیوند خورده. البته بعید نیست که خودمو گول بزنم، این یه روزمره نویسی ساده ست. امروز برف اومد، اول قرار بود با دوست صمیمیم دوتایی بریم ویکافه فلسطین درس بخونیم، اما خب نمیشد تجریش برفی رو از دست داد که، میشد؟ درس و جامعه شناسی و ادبیات کهن ایران همیشه هست، وقت برای خوندن امتحاناشم دو روز دیگه هست. اما برف؟ نیست.

زنگ زدیم به چندتا از دوستان مشترکمون تا پلن مفرح تری رو پیاده بکنیم، اینجا دیگه ساعت تقریبا 6 عصر شده بود. تا اونا خودشونو برسونن نیم ساعتی وقت داشتیم، نشسته بودیم تو خوابگردِ خوابگاه دوست صمیمیم. منتظر. اینترنتش وصل شد، وصل شد و ای کاش که نمیشد. «سپهر بابا، کجایی بابا، کجایی بابا» تقریبا ده دقیقه ویدیو بود. گریه کردیم. من خیلی وقته نمیتونم گریه کنم. بهش حسودیم شد، آخه اون اشک میریزه. من چی؟ غم میره ته قلبم، حبس میشه اونجا، موهای تنم سیخ میشه و بعد.. بروز و ظهورش میشه خشم. من خشمگینم، همیشه خشمگینم. 

تو ماشین خشمگینم، موقع ساختن بزرگ ترین گوله برف دنیا خشمگینم، وقتی چوبِ سر نباتو توی چاییم میچرخونم، وقتی لیز میخورم و پام میره توی جوب، وقتی خیابون شلوغه، موقع گاز زدن اون پنیر کبابی خوشمزه، موقع سیگار کشیدن وسط برف، موقع بازیای احمقانه دست جمعی تو سگ سرما، وقتی دورِ آتیش وایسادیم، وقتی موهام پف میکنه و رو اعصابمه، وقتی از تجریش تا تاترشهر ترافیکه، وقتی بابا بهم میگه انقد دیر نیا خونه، وقتی حس ناکافی بودن میکنم، وقتی شخصیت نمایشیم فعال میشه، وقتی بابا باهام دعوا میکنه و هرچی خوش گذشته بهم از تو دماغم در میاره، وقتی استرس امتحانامو دارم، وقتی لنز طبی چشممو اذیت میکنه، وقتی جواب پیامامو نمیدم، وقتی نتم وصل نمیشه، وقتی مورد توجه قرار نمیگیرم، وقتی پول حساب کردن غذا رو ندارم، وقتی دارم این پست رو مینویسم، وقتی هر روز باید بجنگم حتی با خانواده، آره خانواده.. تو بطن وجودم خشم کاشت، آخه غم باید درونی میشد و خشم بیرونی، من که ضعیف نیستم، هستم؟ من صبح تا شب سالهاست میجنگم، واسه ی این جنگ هم معنا میسازم. چون خدا مرده، نیچه مرده، رها بهلولی پورو کشتن، هم دانشگاهیام تو زندانن، تو خیابونای ایران رنگ خون پاشیده ولی همه چی عادیه. من خشمگینم، همیشه خشمگینم، درونم میشه دل مرده و برونم؟ تا ابد جنگنده.

  • Tins ^^

گاهی با خودم میگم کاش مسائلی که بهشون فکر میکنم انقد بنیادین نبود، آخه تنها چیزی که عایدم شد ازشون فقط عذاب کشیدن بود، هرچی بزرگتر میشم حضور تو جمع های انسانی برام سخت تر میشه، نه برای اینکه از آدمها بدم بیاد، اصلا! فقط حس میکنم هرجا که میرم توی لایه ی دیگه زندگی میکنم. انگار روح من تو یه لایه دیگه زیست میکنه و روح بقیه یکی دیگه. خیلی از این شاخه به اون شاخه رفتم، از این جمع به اون جمع، از اینجا به اونجا. اما خب.. هیچی به هیچی.

بعضا فکر میکنم آخر زندگیم مثل شوپنهاور میشم، بد عنق، آدم گریز و عصبی. جدیدا برقرار کردن ارتباط برام خیلی سخت شده، خیلی زیاد. نه که نتونم با آدما نایس باشم نه، فقط از درون اذیت میشم، عمدتا هم بی دلیل. اگه به خودم باشه روزی 14 ساعت میخوابم، بعدم بیدار میشم انقد سیگار میکشم تا روزم تموم شه.

اما خب من مدلمه، همیشه از یه ور بوم میوفتم، وقتی چند ماه انقد عمیق میشم و فقط درد میکشم، چند ماه بعدیشو تا جایی که جا داره وقت تلف میکنم، کارها و خوش گذرونی های سطحی و احمقانه میکنم و مرتکب کارایی میشم که همیشه بعدش منو به انتهای باتلاق پشیمونی سوق میده.

من تو زمان و مکان اشتباهی زیست میکنم که اون خب جبره، اما تو همون چند درصد حق انتخابی هم که داشتم همیشه گند زدم، یه صدایی تو مغزم میگه «تو چطور میتونی همیشه تصمیم غلط بگیری آخه، یک بار فقط یک بار محض رضای خدا انتخاب درست انجام بده».

من مغلوب گزاره ی «تجربه کن و مسئولیت تجربه ات رو بپذیر، بعدم هزینه اش رو بده» میشم، حتی اگه هزینه اش قربانی کردن عمر و پول و سلامت جسم و روانم باشه.

ذهنم درگیر یک شخص خاصیه، از اون افراد که با خودت میگی «only he can fix me» اما خب بازم تو بازی مغزمم با یه الگوریتم تکراری: (the most unattainable).

  • Tins ^^

واقعا نمیدونم چی تو سر مسئولین این مملکت میگذره که هرچی میشه دست اول زورشون به نهاد های آموزشی میرسه، مهر سرکوب و تعطیلی و مجازی شدن میخوره تو سر دانشجو و دانش آموز جماعت، جایی که از نظر منطقی باید آخرین جایی باشه که تعطیل میشه. البته خب قصد که مشخص هست. کلا به دنبال بهونه ای ان که هر کامیونیتی ای که کمی میره رو به سوسایتی رو نیست و نابود کنن.

بعد آخه یه اتفاق هم که نیست، امروز یکی از سال بالایی هام میگفت از ورودی های 98 به اینور هیچ سالی یک ترم درست درمون به خودش ندیده، بس که این کشور صبح و شب آروم و عادی ای رو طی میکنه همیشه! بعد دهنت رو هم که باز بکنی میگن "نه ما نگران سلامت دانشجوهاییم" آدم واقعا از این حجم وقاحت میمونه چی بگه، یه هفته مونده به امتحانا برمیداری کتابخونه فاکینگ مرکزی رو هم درشو تخته میکنی خزعبل هم میبافی؟

دو هفته پیش جمعه شب تمامِ بچه های خوابگاهی رو بیرون کردن و گفتن برگردین شهر خودتون، بعدم که امتحانا رو مجازی کردن، حالام که به بهونه یک میلی متر برفی که در مناطق 1 تا نهایتا 5 تهران روی زمین مستقر شده کلا تعطیل کردن و آخرین تیر بنده هم به سنگ خورد.

البته سرکوب کلی و بالقوه ای که سالهاست ابتدا مثل ننگ بر سر دانشجوی هنر و علوم انسانی/اجتماعی و بعد کل آکادمیسین ها میباره قضیه ی یک سال و دو سال نیست.

مارو خفه کردن، روی ما در رو بستن، و همونجا رو کردن پایگاه حقنه کردن ایدئولوژی و پروپاگاندای سیاسی-مذهبی تو سر بقیه، نمیدونم والا کاش من بمیرم تموم شم این روزا رو نبینم.

+بعدا نوشت : (این متن حامل تخیل ذهنی منه). اون روز استاد جامعه شناسیم ویسی رو سر کلاس پلی کرد، صدایی که متعلق به اواخر سال 59 بود، جاییکه جمعی از دانش آموختگان علوم انسانی گرد هم آمده بودند، پسر جوانی با صدای دردآلود مرثیه ای خواند که از شکست میگفت، از مکر و حیله، از انقلابی ناموفق، از آرمان هایی دود شده، از خیزش هایی مصادره شده طی چند سال و از پشیمانی، از نومیدی و سیاهی. استادم نقل کرد پسرک جوان به همراه چندی از دوستانش در پایان همان شب سیاه، با سیانور به زندگیشان پایان دادند. این اتفاق مرا یاد چیزهایی می اندازد، اتفاقاتی آشنا، درد هایی ملموس، حرف هایی که نمیتوان گفت، تجربیاتی را زیستم که روزی آنهارا به اشتراک خواهم گذاشت، کاش میتوانستم پای درد دل دانشگاه بنشینم، تا ببینم این سردر سنگی معروف، چگونه سالها سنگر بوده است، سنگر من و اویی که اکنون زیر خاک است، سنگر من و اویی که اکنون پشت میله ها دست به اعتصاب غذا زده است، سنگر من و اویی که راندنش از وطن، و سنگر تمام ما خواهد بود. شما نمیتوانید مارا از خانه خودمان بیرون کنید، دانشگاه متعلق به دانشجوست، پایان.

+ شاید این بعدا نوشت خیلی سانتی مانتال بنظر بیاد، اما بداهه اومد، باید مینوشتمش.

+ امیدوارم یکی از هم دانشگاهی های بخصوصم که احتمالا قبل از قطع شدن نتا خیلیاتون اسمشو شنیدید یا ویدیوشو دیدید حتی احتمال یک درصد هم شده، این متن رو بخونه و بدونه که دیدیم، شنیدیم و بودیم، مطمئن باشه که فقط اون نیست که هزینه میده، و ما قدرشو میدونیم، تقدیم به م.ا ورودی فلسفه 402 و جمیع سنگربانان عزیزم.

  • Tins ^^

اینجارو دوباره راه انداختم تا شاید بدبختی هام بعدا بشه منبع الهام هنریم، چون از عدم یاداوری خاطرات و تجربه زیسته ام عموما رنج میبرم.
همه چیز رو همه جا نمیشه گفت اما فکر کنم اینجا چرا، چون مجهول الهویه بودن دستت رو باز میذاره.
نمینوسم تا کسی بخونه، اما غریزه ام به نمایش دادن خودم ارضا میشه اگه ببینم واقعا میخونید.